Remembering Shahrnush Parsipur (1946-2026)
“We mourn the passing of Ms. Shahrnush Parsipur, a singular writer of myriad talents and curiosities, impressive accomplishments and endless dedication to the idea of equality for women and freedom for Iran. Her novels are iconic of the plight and defiance of women in Iran’s modern history. Her voluminous writings as a journalist and critic and commentator are a testament to her indefatigable energy, her relentless defense of women’s rights, and her disarming honesty. We are honored to have hosted her on multiple occasions, including to award her our ninth Bita Prize for Persian Arts in 2016.” - Abbas Milani
Shahrnush Parsipur was born in Tehran, Iran in 1946 and started her literary career when she was just 16, writing short stories and articles. She wrote her first novel, The Dog and the Long Winter, at 28. That same year, she was imprisoned for several months after protesting the execution of two journalist-poet activists. She left Iran to study Chinese philosophy and language in France. There, she wrote her second novel, The Plain and Small Adventures of the Spirit of the Tree in 1977.
Due to the problems associated with the Islamic Revolution in 1979, she could not complete her education in France, and had to return to Iran. As a result of a misunderstanding, she was imprisoned in the Islamic Republic of Iran's political prison for four and a half years. She later wrote a memoir recalling her time in prison—translated as Kissing the Sword. As soon as she was released from jail, she published her novel Touba and the Meaning of Night in 1989. In 1990 she wrote Women Without Men, a collection of short stories. As a result of openly referring to the subject of virginity in the collection, she ended up in prison again on two separate occasions.
Her work inspired the art of many world class artists and her collaboration with Shirin Neshat led to the prize winning film based on her novel Women without Men in 2009. The film was awarded the Silver Lion of the Venice Film Festival. Ms. Neshat also created a film project based on Touba and the Meaning of Night (2002).
Ms. Parsipur was awarded the Premio Feronia literary prize; the Statue of Arash from the Tirgan Festival; the Hellman-Hammett grant twice; the honorary tablet of Cyrus the Great from the Encyclopedia Iranica Foundation; and the ninth Bita Prize in Persian Arts from Stanford University. She holds an Honorary Doctorate from Brown University in Providence, RI, and was recently nominated for the Booker International Prize. Her books have been translated into several languages. She has also written more than 400 articles about modern Iranian literature in different literary publications.
Ms. Parsipur received the ninth Bita Prize for Persian Arts in 2016. Watch the full award ceremony.
Watch her 2020 lecture "Blue Logos and Women's Wisdom"
شهرنوش پارسیپور در کتاب «سی چهره» عباس میلانی
در سال ۱۹۴۰، در حالی که ارتش آلمان فرانسه را در اشغال داشت، والتر بنیامین، روشنفکر نامدار روزگار، برای گریز از دست نازیهای یهودستیز از پاریس به مرز اسپانیا گریخت. امیدش این بود که از آنجا به آمریکا سفر کند. ولی شب رسیدنش به مرز، بهدلیلی نامعلوم، دولت اسپانیا مرز را بست. بسته ماندن مرز بهدراز نکشید. ولی همان شب بنیامین، به دل نگرانی و افسردگی، دست به خودکشی زد. دوستش بر تولت برشت بعدها در این باره گفت اگر نازیها هیچ جنایتی دیگر در تاریخ نمیکردند، بلایی که بر سر بنیامین آوردند ننگشان را در تاریخ کفایت میکرد. رژیم اسلامی در ایران هم هزار و یک ننگ دارد، ولی بلایی که بر سر شهرنوش پارسیپور آورد از لکههای است که بهتنهایی رسوایی رژیمش در تاریخ را بسنده است.
نخستین بار که او را دیدم، بیرون در خانه آذر نفیسی بود. هر دو آن شب مهمان آذر بودیم. سگ و زمستان بلند پارسیپور را خوانده و از نوآوریهای سبکی و جسارتهای فکریاش حیرت کرده بودم. تصادفاً همزمان با او به در منزل آذر رسیدیم. کسی او را رسانده بود. نفهمیدم کی. شنیده بودم نه تنها خلاق و پرکار و سرکش که سخت زیبا هم هست. زیباتر از تصورم بود. خلاقیت و پشتکارش هم همین طور. به آرامی و شمردگی از ماشین پیاده شد. شاید وقار حرکاتش برساخته ذهنم بود چون آن روزها میگفتند نسب اشرافی هم دارد. بعدها خودش، بهگمانم، چیزی به این مضمون نوشت که از اشرافیت تنها فقرش به او رسیده بود.
بار دومی که او را دیدم، انگار ویرانهای از آن نویسنده سرکش و جستوجوگر و خلاق بیش باقی نمانده بود. از تهران میآمد. مدتی در اروپا مانده بود. در فرودگاه در انتظارش بودم. واپسین مسافری بود که از هواپیما پیاده شد. چهرهای خسته و صورتی پف کرده داشت. آدامس میجوید. دمپایی پلاستیکی به پا داشت. از کنارم رد شد. مرا نشناخت. به جایی، نمیدانم کجا، خیره بود. گفتم، شهرنوش جان. مکثی کرد؛ از حرکت بازایستاد. نگاهم کرد. گفت ببخشید عباس جان. فکر کنم نتیجه دواهاست. نگران آدامس جویدنش بود. گفت دهانم دائم خشک میشود. به خاطر قرصهاست. بعد در مورد دمپاییاش توضیحی داد. میدانستم چندین سال حبس کشیده بود. میگفت دمپایی عادت آن سالها بود. حبسش نتیجه روح سرکش و آزادهاش بود. جرمی مرتکب نشده بود. البته در رژیمهایی از جنس ایران همه «مجرماند» مگر زمانی که خلافش ثابت شود. برادر شهرنوش مشتی روزنامه ممنوعه در منزل داشت و از بیم بگیر و بیندها، از شهرنوش و مادرش خواسته بود اوراق «ضاله» را به جایی ببرند و بسوزانند. در راه به گشت سپاه برخوردند و مادر و دختر بازداشت شدند. به همین تصادف ساده شهرنوش به زندان افتاد. شاید اگر اهل مماشات و سکوت در برابر بیعدالتی بود، پروندهاش بهسرعت بسته و خودش آزاد میشد. ولی در آن رژیم «گناه» اصلی اعتراض به بیعدالتیها و نابرابریهاست، و شهرنوش خشونتهای کلامی و جسمانی بازجوبان و پاسداران را برنمیتابید. بهجای چند روز و چند ماه، چند سال در زندان ماند. جایی گفته بود بیشتر حبسم میکردند چون بهرغم دستور «حاج آقا»، رئیس بند، سعی میکردم با زنانی که عزیزی را به اعدام از دست داده بودند، همدلی کنم. میگفت شبها تا صبح بیدار میماندم تا صدای تیر خلاصهای آن شب را بشمارم. یک بار تا ۲۵۰ تیر خلاص شمردم. میگفت شبی ناگهان وارد بند شدند و همه را در راهرویی به صف کردند. بی هیچ نظم و منطقی. این که هر کس در کدام صف قرار میگرفت صرفاً اتفاقی بود. آخوندی وارد راهرو شد. به قتل یکی از عوامل رژیم توسط مخالفان اشاره کرد. گفت تقاص آن ترور را شما خواهید داد. بهشکلی کاملاً تصادفی، به زندانیانی در این یا آن صف اشاره میکرد. آنها که دستچین کرده بود اعدامیها بودند. دقایقی بعد اعدام میشدند. پارسیپور میگفت به چشم خود برای اولین بار در زندگی دیدم که زانوی دختری که جلویم در صف بود از فرط وحشت، تاب تحمل وزنش را از دست داد؛ از زانو تا شد و به زمین غلطید. به او نگفتم که صحنهای چنین فجیع را تنها در فیلمهای مربوط به جنایات نازیها دیده بودم. شبی که با دمپایی پلاستیکی و با دهانی خشک و رنگی باخته از هواپیما خارج شد، تهرنگ این فجایع در چهرهاش بود. نه تنها سالها در زندان ماند بلکه چون نویسندگی جوهر ذات اوست، بهرغم ویرانهای که از جسم و جانش باقی مانده بود، خاطرات زندانش را نوشت که در نوع خود شاهکار است. دکارت میگفت میاندیشم پس هستم، کامو میگفت سرکشی میکنم پس هستم، پارسیپور میگوید میاندیشم، و سرکشم و مینویسم پس هستم. البته برتاییدن آن همه دنائت و خشونت صبری بیش از ایوب میطلبد. خواندن روایت پارسیپور بهسان خواننده و «شاهد» آن همه درد و شکنجه بودن هم، نیازمند صبری ایوبوار است. پاداش ایوب پس از رنجهایش ایمان بیشتر به خدایش بود. پاداش ما با خواندن خاطرات شهرنوش شناخت ژرفتر از سنگدلیهای شیطانی رژیم است و در عین حال امیدواری و سرفرازی از این که انسانهای آزادهای چون پارسیپور و همسلولیهایش نیز بخشی از انسانیتاند.
به روایتی دیگر، پارسیپور با خاطرات زندانش - در کنار شاهکارهایی چون طوبا و معنای شب و زنان بدون مردان و سگ و زمستان بلند - به شکستن سکوتی کمک کرد که ایجادش یکی از وجوه مشخص استبداد مردسالاری است. یکی از تکان دهنده ترین تصاویری که در خاطرات زندان پارسیپور می خوانیم با همین سکوت اجباری ربط دارد. هانا آرنت در وصف رژیم های توتالیتر می گوید الگو و آرزوی آنها برای اداره جامعه، تبدیلش به یک زندان بزرگ است. در آن زندان «توده»ی بی شکل انسانهایی تنها، بری از هرگونه حق و همدلیاند، و برای هر جزء زندگی خود محتاج زندانبان. قدرت دولت چون نوک تیز سرنیزه، مستقیم و بی واسطه بر گلوی یک یک مردم «زندانی» در رژیم توتالیتر است.
پارسیپور از روزها و هفته ها و ماه هایی می گوید که زندانیان را یک یک درفضایی به کوچکی یک قبر تخته بند می کردند. همه ناچار به سکوت بودند. تنها صدا تلاوت قرآن و روضه هایی بود که به اجبار خوراک گوش و ذهن زندانیان می شد. اما پارسیپور به کوری چشم آنان که ویرانی جسم و جانش، و مهم تر از همه سکوتش را می خواستند، ماند و نوشت و در خاطراتش، به گمانم، یکی از ماندگارترین سندهای کارنامه سیاه رژیم را رقم زد. پس جای تعجب نبود که وقتی از هواپیما پیاده شد، چشمان پر التهاب و صورت پف کرده و ذهن خشکش اشک به چشم بیاورد. در عین حال، حتی در آن حالت افسرده، روحی سرکش و چشمانی تیزبین و ذهنی کنجکاو از پس حال و هوای ظاهری اش سوسو می زد و همین سوسوها و پایداری خودش و همدلی دوستدارانش کمک کرد که آن ویرانه را بازسازی کند.
حتی در همان لحظات غم انگیز هم جنبه هایی از سلوک و نواندیشی شهرنوش حیرت زده ام می کرد و به ارادتم به او می افزود. می خواست به کسی زنگ بزند. شماره اش را نداشتم. دستگاهی از کیفش بیرون کشید. تازه ترین نوع دستگاه بود که به عنوان تقویم و برنامه روز و سیاهه آدرس ها و شماره تلفن ها کار می کرد. وصفش را خوانده بودم. در آن روزها مرز جدید تکنولوژی نوپا بودند. شهرنوش با مهارتی تمام، شماره تلفن مورد نیازش را از همان دستگاه پیدا کرد. حیرتتم را در چشمانم دید. انگار شاهد شعبده بودم. گفت کار با این ها خیلی آسان است. یکی باید حتماً بگیری.
بار دومی که بی آن که بشناسدم از کنارم رد شد، زمانی بود که برای رونمایی از کتاب عقل آبی اش به برکلی آمده بود. چند سالی از آن دیدار اول در فرودگاه گذشته بود. بارها تلفنی صحبت کرده بودیم. یک بار برای دو سه روز از لس آنجلس به منزل ما آمده بود. برخی از نویسندگان برجسته زن آمریکایی از جمله ایزابل آلنده و ایمی تم، مراسمی در بزرگداشتش برگزار کرده بودند. سخنرانی اش این بار در دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود. بیرون سالن سخنرانی ایستاده بودم. از کنارم رد شد. سلامی کردم. مشتاقان زیاد بودند. سری به سویم تکان داد. از جنس سر تکان دادن مهمانان سرشناس این گونه سخنرانی ها. یعنی بله، می دانم سلام کردی ولی می بینی که همه سلام می کنند و همین تکان سرم را بسنده بدان. که می دانستم. ولی ناگهان برق آشنایی با اندکی تأخیر در چشمانش درخشید. از تهران برایم نامه نوشته بود و خواسته بود مقدمه ای بر کتاب جدیدش بنویسم. نخوانده پذیرفتم. طبعا نوشتن مقدمه ای بر هر کتاب شهرنوش افتخاری بود. کتاب درخشان و کمی آشفته و پرمغز عقل آبی با مقدمه ای از من چاپ شده بود. انگار ناراحت شد که زودتر نشناخته بودم. به مهری تمام بغلم کرد. گفت ببخش. دوا خورده بودم. کمی گیجم می کند. دهنم هم خشک است. آدامس نمی جوید.
در سالن بزرگی که بیش از نیمی از صندلی هایش پر بود، بر صحنه رفت و پشت میزی نشست. قرار بود در مورد کتاب صحبت کند و بخشی از آن را بخواند. گفت چیزی نخواهم خواند. اضافه کرد در این لحظه چیزی برای گفتن ندارم. با صراحت و صداقتی تکان دهنده گفت، افسردگی و نومیدی فلجم کرده. در آن زمان هنوز روانشناسی و روان درمانی در میان ایرانیان عادی و حتی مد نشده بود. اذعان به بیماری روانی جرأت و جسارت می خواست. پارسیپور نویسنده ای سخت جسور و دلیر است. گفت مدت هاست در فکر نوشتن رمانی تازه است. گفت تنها صفحه نخست آن را در ذهنم نوشته ام. دختری از روستایش بیرون می آید و صحرایی عظیم روبه روی خود می بیند. بر صخره ای نشسته و راه گریزش را می سنجد. خروج دون کیشوت از منزلش را سرآغاز تجدد در غرب دانسته اند. خروج آن دختر جسور و اندیشنده و درمانده از روستایش و سهمگینی صحرایی که پیش رو دارد، تمثیلی زیبا از تلاش پرتنش تجدد در ایران است که زنانی چون پارسیپور از پیشگامان آن اند.
بیش از بیست سال بعد از آن جلسه، پارسیپور در نواری از نیاز مالی خود گفت و تلاشش برای خرید خانه ای که بتواند با پسرش در آن زندگی کند. از همان زمان خروجش از ایران پارسیپور نه تنها نگران معاش خود که خانواده اش در تهران هم بود. در این فاصله، روزی با صدایی که در آن نوعی اضطراب و عجله موج می زد زنگ زد. گاه صدایش بیشتر لرزنده و افسرده است.
گفت اگر بیکاری ضبط صوتت را بردار و بیا. به آپارتمانش رفتم که در زیرزمین منزل یکی از دوستدارانش بود. به محض این که دگمه ضبط صوت را فشار دادم، انگار آبشاری از افکار و آمال و سوداها و سرکوبها که پشت سدی گیر کرده بود به زبانی غافل کننده بی پروا و زیبا و رها از هر قید و بند سرازیر شد. سخنرانی اش در برکلی، نوار خصوصی اش و تقاضای کمکش همه، به گمانم، از جنسی واحد بود. همه حکایت از سلوک او در پرده دری و نقاب برکشیدن دارد. شاید بیشتر از هر زن شاعر و نویسنده دیگری او از همان آغاز کارش بی پرده و بی حجاب، عریان و بی پروا، در مقابل ما ایستاد و گرچه از درد و رنج های خود گفت، اما ما را هم به بازاندیشی و تردید در یقین های کاذب خود واداشت. ۱۷۵ سال پیش قرعالعین نقاب از چهره برداشت و سخنرانی کرد و پیشتاز جنبش زنان ایران شد. شهرنوش پارسی پور نه تنها از خود و اندیشه های خود و تیره روزی ها و سنگدلی ها و نابرابری هایی که زنی آزاده در زمان ما تجربه می کند نقاب برمی کشد، بلکه در این فاش گویی ها گاه نظراتی مطرح می کند که قطعاً به مذاق ما خوش نمی آید و حتی با معیار زمان ما نمی سازد. فروغ می گفت گنه کردم گناهی پر ز لذت. پارسی پور می پرسد چرا لذت من و سودای جنسی من و خلاقیت من و سرکشی من باید گناه باشد؟ چرا شما مردان و زنان ساحل نشین در برابر این بی عدالتی سکوت می کنید؟ می گوید سکوتتان شما را هم مثل من در بند می کند. رهایی مان تنها با برگشتن از دوپارگی برخاسته از مردسالاری و شکستن سکوت و پایان تمکین به این ستم شدنی است. می داند برای رسیدن به این «رهایی» هیچ مکتب و ایدئولوژی کفایت نمی کند. اندیشه های جزمی هر نوع خروج و انحراف از حد و مرز مکتب را «انحراف» و «التقاط» می دانند و پارسی پور در سازنده ترین شکل ممکن، التقاط را افتخار اندیشه اش می داند و حق با اوست.
در میان اهل نقد و قلم، دو روایت مختلف از جنس کار خلاق، به ویژه نویسندگی، وجود دارد. برخی به نوشتن خودکار و بی اختیار باور دارند. دستکاری و ریزه کاری های بعدی را برنمی تابند. سوررئالیست ها در این گروه می گفتند نوشتن را باید به رابطه لجام گسیخته ناخودآگاه نویسنده با ناخودآگاه خواننده بدل کرد. صافی خودآگاهی و پرده های اجتماعی را پاره باید کرد. برخی از این گروه کار را به جایی رساندند که می گفتند بدیع ترین کارهای خلاق را باید در آثار کسانی سراغ کرد که پزشکان آن ها را رسماً «بیمار» و «دیوانه» می خوانند. در مقابل، گروه دیگری به صیقل و بازنویسی و بازآفرینی روایت اول باور دارند و آن را در فرآیند خلاقیت دارای اهمیتی ویژه میدانند. میگویند بخش مهمی از فرآیند خلاقیت همین ورز دادن متنی است که در مرحله نخست بهدست میآید. پارسیپور نه تنها در گفتار که در نوشتارش هم چندان به ویرایش و پیرایش باور ندارد. به طریق اولی اهل سانسور هم نیست. همواره از خود میپرسم که اگر او مثلاً مثل همینگوی و الیوت ویراستارانی درخور میداشت، آیا آثارش درخشانتر و مؤثرتر میشد؟ البته برخی این نوشته «خودکار» را به تنبلی و شلختگی حمل میکنند. در مورد پارسیپور این گمان صدق ندارد. وقتی قلمش و زبانش روان است، فورانی است از خلاقیت. سدبردار نیست. شاید ویرایش و پیرایش متن از بکری لحنش بکاهد. گاه هم تعجیلش در چاپ نوشتهاش به این خاطر است که به ناچار برای چندرقاز در نشریات خارج از کشور مینویسد و رساندن مطلب بهدست آنها فرصت بازنویسی نمیدهد.
سیمین بهبهانی در یکی از زیباترین غزلهای خود، به سرکشی و امیدواری، میگوید: «دوباره میسازمت وطن!/ اگرچه با خشت جان خویش// ستون به سقف تو میزنم/ اگرچه با استخوان خویش». شهرنوش پارسیپور که رژیم اسلامی و فرهنگ مردسالار از جسم و جانش ویرانهای ساخته بود، به همت و پیگیری و نبوغ و سرکشی، «با خشت جسم و جان خود» پارسیپوری دوباره ساخت و چون سروی سرسبز برپا ایستاد و هر روز حیاتش بخت ما و باخت کوردلان شد.